
تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی
تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی
تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی
حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی
« دوستت دارم » ؟!!

تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی
تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی
تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی
حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی
« دوستت دارم » ؟!!

آدم وقتی که میمیره آزاد میشه آزاد آزاد
دیگه نه از عشق خبری هست نه از غم , نه از پول و نه از ...
دیگه حتی مریض هم نمیشه که کسی نیاد عیادتش
دیگه غصه نداری که بری یه گوشه زانوی غم بغل کنی
دیگه عاشق کسی نمیشی که عاشقت نباشه
دیگه به کسی راست نمیگی که بهت دروغ بگه یا دروغ بگی که راست بشنوی
دیگه دلت هم واسه کسی تنگ نمیشه
دیگه غرور هم نداری که وقتی یه نفر بهت توهین کرد ناراحت بشی
دیگه حتی به اونایی که دوستشون داری نمیتونی بگی دوستت دارم
چیه ؟
ناراحت شدی ؟؟
یاد غمهات افتادی ؟؟؟
یا شاید گناهت ؟؟؟؟
یا دلهایی که شکستی ؟؟؟؟؟
اصلا میخوای بیا یه کاری بکنیم
بیا نمیریم
بیا زنده بمونیم و آدم باشیم .
يعنی اينکه يک دل من + يک دل تو = يک دنيا عشق
1. چشم از نگاه
2. زمين از باران
3. عالم از علم
4. گدا از پول
5. حريص از مال
6. دريا از آب
7 آتش از هيزم
8 تو از من!
1=0+1 تو 'يک' هستی و من 'صفر' ،من باشم يا نباشم تو يک هستی... ولی اگر تو نباشی من هيچم...! ! !
يه روز مادرم منو نفرين کرد و گفت: الهي درد بي درمون بگيري. نفرينش گرفت و عاشق شدم...

رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود
این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد
در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود
رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم
رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود
رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم
رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما
رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی
رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان
فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی
من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم
از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم
از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر
آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر
میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم
مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر
روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم
نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها
دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم
<<فــــــروغ فرخـــــــــــــــزاد>>